محمد صادق پارسا
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ محمد صادق پارسا
آرشیو وبلاگ
      واژه ها ((( هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود ،هر لحظه دردی سر بر می‏دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند ،این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند ،مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟)))
وایستا دنیا من می خوام پیاده شم نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/٢/٢٦

 

من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشقهای تو خالی ساده مردن واسه چی

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیو فته گردنم

نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزومه آماده شم

یا یه موجود کم و با افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شما ، ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین

نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم

واسه آتیشه همه یه هیزمه آماده شم

یا یه موجود کم و پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

این همه چرخیدیو  چرخوندی آخرش چی شد

اون بلیط شانس بگو قسمت کی شد

همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست

این همه تلسم و بکر جای خوش دنیا کجاست

نمی خوام در به دره پیج و خمه این جاده شم

واسه آتیشه همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجوده کمو پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

  نظرات ()
یک دل بارانی نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/٢/٢٤

 

تو یکی از چند روز گذشته وارد مغازه ای شدم  کمی خرید کردم و همینطور که به اطرافم نگاه می کردم و دنبال رفع نیازمندیها بودم سبدی پر از گردو رو دیدم که به نظر تفاوت فاحشی داشت با گردوهای دیگه به سراغش رفتم و از فروشنده توضیح خواستم،  خیلی با حوصله گردویی رو برداشت و به من نشون داد و گفت که این گردو نیاز به شکستن نداره کافی بهش نگاه کنی و لمسش کنی خود به خود میشکنه ، لحظه اول کمی خیره شدم که آیا حقیقت داره و بعد خواستم امتحان کنم اجازه گرفتم و بعد یکی رو برداشتم بهش خوب نگاه کردم و کمی به پوسته گردو فشار آوردم بله مغز گردو کامل بیرون اومد حق با ایشون بود

کنجکاوی من تازه شروع شد ، به گردو خیره شدم و خوب نگاهش کردم چرا ؟ چرا باید این گردو با گردوهای دیگه که حتی اگه با سنگ هم به جونشون بیفتید نمیشکنن فرق داشته باشه ؟ چرا باید حتی مغز این گردو درشتر و زیباتر و سالم تر و خوشمزه تر از گردوهای دیگه باید باشه ؟ تفاوت برای چیه ؟ سئوالها به اساس ژنتیکی گردو مربوط بود ، چرا ژنتیک یه گردو بهتر از گردوی دیگس ؟ اصلا چرا باید چیزی بهتر باشه و چیزی بدتر ؟ لزوم تفاوت چیه ؟چرا چیزی که بهتره باید بیشتر مورد توجه قرار بگیره و چیزیکه بدتره باید مورد بی توجهی باشه ؟ این فقط گردو نیست که شامل این قانونه ، همه چیز اطراف ما شامل این قانونه متاسفانه حتی خودم آدما ، تفاوتها همیشه مشکل ساز بودن و آزار دهنده ، بین آدما خلق و خو یکی از تفاوتهاست که باعث می شه ما به یکی بگیم آدم بدیه و به کسی بگیم خیلی آدم خوبیه ، زیبایی مسئله آزار دهنده بعدیه که باعث می شه کسانیکه زیبا هستن احساس غرور کنن و همیشه مورد توجه و جذاب باشن که این خودش به تبع اعتماد به نفسی که براشون میاره باعث رشدشون تو اجتماع و موقعیتهای زندگی میشه و شرایط مناسبی اغلب اوقات براشون پیش میاد و اما آدمای زشت همیشه بایستی خودشون رو مخفی کنن تازه اگه مخفی نکنن هم مورد توجه نیستن که این خودش به تبع ضعف اعتماد به نفس مشکلات اجتماعی و سرخوردگیهایی پیش میاره که شرایط زندگی رو برای آدمای زشت مخرب می کنه ، و امثال این تفاوتها هزاران هزار و شاید میلیونها میلیون وجود داره فقط سرتون رو باید بلند کنید تا ببینید

تفاوت یعنی بی عدالتی ، شاید بگید اگه هیچ چیز تفاوت نداشت که نیمشد زندگی کرد البته این جمله رو خیلی از مردم عوام شنیدم کسانی که به اطرافشون خوب نگاه می کنن می بینن که تجمعاتی هستن که تفاوتها بینشون نیست یا اگه هست کمه مثل تجمع پنگوئن ها که همگی مثل هم هستن و واقعا بینشون تفاوت یا نیست یا اگه هست بسیار ناچیزه (در حد نبودن) ، پس دلیل این همه بی عدالتی به بعضی موجودات چیه ؟ گیاهان و حیوانات از تفاوتها به جهت اینکه احساس ندارن چیزی حالیشون نیست اما ، اما ، اما ، اما آدمیزاد چه کنه با این همه تفاوت و بی عدالتی طبیعت ؟

 

  نظرات ()
گشنگی نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/٢/٢۱

صبحها وقتی آماده می شم تا به محل کارم حرکت کنم به شهر خوب نگاه می کنم به آدماش خیره می شم ، آدما مثل مورچه در حال حرکتن برای پیدا کردن ، همیشه دنبال دلیلی برای هر کاری می گردم ، این آدما که یکیشون هم من باشم بدنبال چی هستن ؟ می خوان چیکار کنن ؟ با خودم خیلی به این موضوع فکر کردم هیچی جز این پیدا نکردم که همه کارای آدما برای گشنگیه ، آدما برای رفع گشنگی و نیازشون مجبورن پاشن ، کار کنن ، پول داشته باشن و با اون شکمشون رو سیر کنن ، سیر کنن چه واژه مسخره ای ، کمی بیشتر فکر کنید سیری فقط برای شکم نیست ، آدما پر از گشنگین ، آدما گشنه هوان نباشه میمیرن ، آدما گشنه خوابن آدما گشنه عشقن ، آدما گشنه شهوتن ، آدما گشنه ان ، گشنه ، کدوم یکی از کارهامون دلیلیش رفع نیاز نیست ؟ گشنگی سراسر وجود آدماست ، همه چی در حال رشد کردنه و جالبتر از اون اینکه گشنگی انسان به داشتن هر چی در پیرامونش جلوتر از پیشرفت دانشه ، چیزهای مختلفی رو بوجود میاریم که گشنگیهای مورد نیاز اون مقطع زندگی رو برآورده کنه ، قوانینی رو تنظیم می کنیم که آدما بتونن برای پاسخگویی به نیازهاشون راحت تر باشن ، به اطراف دارم دقت می کنم و می بینم که هیچ کسی بی جهت کاری رو انجام نمی ده ، ما آدما گشنه ایم و بدبخت ، نیازمندیم و نیازها فشار میارن به ما ، منابع تامین نیازها هم محدودن زمانی که دچار این کمبود بشیم خوب مفهومش رو می فهمیم ، همین الانش خوب سر هم کلاه می ذاریم ، خوب حق هم رو می خوریم ، بهم زیر پا می کشیم ، همه ما اینطوری هستیم ، تعجب نکیند این خاصیت ماست برای بودن و نمردن باید حق همدیگه رو بخوریم ، شکمی که گشنه باشه خدا رو نمی شناسه  ، پس باید از گشنگی فرار کرد ، یا باید قبول کرد و مرد ، نگو نه تو رو جون هر کس که دوست داری طبیعت آدمیزاد اینه ، گشنگی دست از سر ما بر نمی داره ،  صفحه حوادث روزنامه ها رو بخونی می بینی که چه اتفاقهایی داره می افته ، برای یه لقمه نون تن فروشی می کنن ، بچه فروشی می کنن اندام بدن رو می فروشن ، تن به هر چی می دن ، صدقه و خیرات قبول می کنن ، که چی بشه ؟؟ شکم صاحب مرده سیر شه ، خاک بر سرطبیعت انسان که اینقدر حقیره ، سراغ دارم جونی رو که برای رفع نیروی جنسیش چون توان ازدواج رو ندارشه ، بی کار بوده ، برای کار کردن سابقه کار خواستن ، مدارکمون بی ارزش شدن بنا به هر دلیلی که جامعه براش پیش آورده با خانمی رابطه جنسی داشته و بعد از روشن شدن موضوع پیش خانوادش از خانواده ترد شده ، مقصر کیه ؟ آخه مطلق آسمونها ، چرا ؟ چرا اینکارارو با آدما کردی ؟ من قبل تولدم به دست تو ، توان انجام کاری رو نداشتم که بخوام کاری بکنم و حقم انسان بودن باشه با تحمل این همه مشکلات و گشنگی ، چرا با این موجودات این کارو کردی ؟

 

  نظرات ()
نیایش شاید گلایه نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/٢/۱۸

لطفا با توجه بیشتری این مطلب را مطالعه کنید  گلی هستم پر از احساس ، لعنت بر این احساس ، از جا کنده شدم و دیگه ریشه تو خاک ندارم ، وقت پژمردن رسیده ، آب تنم رو حقایق همچون تیغه های نور خورشید ازم گرفتن ، کم کم دارم گلبرگهامو از دست میدم ، خارهام شکستن دیگه هیچ ابزار تدافعی و مقاومتی در برابر مشکلات زندگی ندارم ، به ریشه هام باد زندگی خورده عجیب خشکه و می سوزونه ، خدایا من به خودم اومدم ، من به خودم رسیدم ، تو کجایی ؟  آخه شنیده بودم میگن گر به خود رسی به خدا رسی ، حالا من رسیدم تو بگو کجایی ؟ وسط بیابون زندگی لب تشنه و خسته نشستم زانوهامو بغل کردم منتظرم ، راستی یه گونی با خودم برات سئوال آوردم ، فکر کنم باید چند مدتی رسیدگی به امورات دنیا رو ول کنی سئوالات منو جواب بدی ، آخه اینقدر زیاده که حتی فکر کنم اگه ازم بپرسی حتی خودم یادم نیاد بعضی هاشو کی طرح کردم ، چند جرعه آب تو قمقمه برام مونده اونم هر چند وقت یه بار میپاشم رو سئوالاتم تا تو برسی آخه میخوام اونا تازه باشن ، به اطرافم دارم نگاه می کنم جای پات همه جا هست ، نکنه داری باهام شوخی می کنی و خودت رو مخفی کردی ؟ من تحملم تموم شده ، دوست دارم تو آغوشم بگیرمت و تا چند وقتی فقط برات صحبت کنم ، از بی مهریها و بی عدالتیها ، نشستم و منتظرم ، راستی نکنه مکان قرارمون جای دیگست ؟ اگه اینطوریه بگو کجا باید بیام ، آدرسو به من غلط دادن ، یه مشکلی دارم ، تنم سنگینی می کنه نمی ذاره تند تند راه بیام ، میشه اجازه بدی یه جایی جاش بذارم ؟ آخه اینطوری سرعت میگیرم زودتر میام ، اما یادت باشه وقتی رسیدم برام یادداشت نذاشته باشی بیا جای دیگه ، منتظرم باش دارم میام    

  نظرات ()
مقصودهای پوچ نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/٢/۱٤

شب گذشته خسته از یک روز خسته کننده بودم ، یک روز تکراری که هیچ فرقی با روزهای دیگه نداشت ، برای تبریک گفتن به کسی به مناسبت روز معلم جایی رفته بودم ، در لابلای گفتگوهایی که داشتیم موضوعی منو به فکر برد ، خانمی به دلیل دارا بودن سرطان سینه دچار عملهای جراحی متفاوتی قرار گرفته و الان هم در حال شیمی درمانیه ، مجبوره از داروهای خاصی استفاده کنه که خیلی گرون قیمت هستن ، مجبوره رژیم غذایی خاصی داشته باشه که کلی هزینه بره و قسمت تاسف بارش اینه که وضعیت مالی خانوادش هم وخیمه ، فردی که باهاش داشتم صحبت می کردم داشت تلاش می کرد کمکهای اطرافیان خودش رو از لحاظ مالی به اون شخص معطوف کنه ، این در حالی بود که من شدیدا غرق در فکر بودم خانم مورد بحث ظاهرا چند سالی هست که دچار مشکله ، سئوالات تو ذهنم رژه می رفتن !! تو این چند سال چرا عذابها رو به جون خریده ؟ چرا ذهن خودش رو برای تحمل دردها آماده کرده ؟ چرا باید نتونه فکر کنه که زندگی خیلی بی ارزش تر از چیزیه که توش دردها رو بفهمی ؟ آدما به چی فکر می کنن؟ نکنه اون خانومه فکر می کنه بعد از رهایی از دست سرطان ((اگه)) که ریشه زده تو وجودش و حاصل ناعدالتی و خطاهای طبیعته ، میخواد همیشگی و جاویدان بمونه ؟ اگه اینجوری باشه واقعا متاسفم ، زندگی با لذت و آرامش مفهوم داره ، خیلی ترسناکه انسان به خودش رحم نکنه ، بی رحمی یکی از ویژگیهای طبیعت جلاده ، حداقل ما با خودمون اینکارو نکنیم ، زندگی چی داره که اینقدر سخت ازش چسبیدیم ؟ به هر طرفش نگاه کنی بی عدالتی ، بی مهری ، بی هویتی ، بی علت بودن ، ........... داره موج می زنه ، به چیش دل بستیم ؟ اونوقت کسی داره اجازه می ده زندگی بی رحم پدر پدرشو دربیاره ، حاضره زجرها و دردهای شیمی درمانی و عملهای متوالی رو تحمل کنه ، حتی نمی تونم بهش فکر کنم که یه انسان با این کارا داره با خودش چیکار می کنه ، زندگی یه قاب دستمال کثیفه ، زندگی آلوده تره از اونه که فکرشو بکنید ، هیچی توش نیست جز کیش و مات شدن ، زندگی رو تزئین دادن با لذتها که آدمی مشکلات و دردهاشو نفهمه و ادامش بده ، اونوقت ما داریم به مشکلات می بالیم و افتخار می کنیم که بابا قدرت تحملمون زیاده ، عجب موجودات  عجیبی هستیم  

((اندیشه رو  آزاد  بذارید ))

  نظرات ()
تاریکی نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/٢/۱٢

چند روز پیش تو نیمه های شب از خواب بیدار شدم ، لحظاتی با خودم سر و کله زدم تا دوباره بخوابم اما خوب نشد ، به تاریکی اطرافم نگاه می کردم ، سعی می کردم درکش کنم و بهش فکر کنم ، هرچند نورهای مزاحمی بودند که از لای درزها و پنجره ها به درون اتاق راه پیدا می کردند اما چیزی  که بر فضای اتاق حاکمیت داشت تاریکی بود ، سعی کردم تو تاریکی فرو برم و بهش فکر کنم ، سنگینی فضا داشت به درون خودش هدایتم می کرد کم کم متوجه شدم توان خروج از اون رو ندارم و به شدت غرق در تاریکی شدم ، با خودم اینجوری فکر می کردم : تو تاریکی که بستر کل فضا رو گرفته و تمام کائنات غرق در اون هستن نورهایی بوجود میاد که باعث در هم شکستن نسبی این تاریکی می شه درسته فضای حاکم بر فضا تاریکیه اما همیشه روزنه هایی هست که در آن نور رو جستجو کرد ، همیشه فرصتهایی هست برای اینکه فوتون ها خودشون رو نشون بدن و اینا حقیقتی علمی هستند اما در مورد آدما که دوست دارن همیشه تو تاریکی باشن این قانون طبیعت صدق نمی کنه ، انسانهایی که با توسل به چیزهایی که تو مغزشون می گذره دارن زندگی می کنن و اجازه ورود هیچ نوری رو نمی دن ، آدمایی که هرگز حتی به ایجاد روزنه ای برای عبور نور در خودش فکر نمی کنن ، پس آیا این موجودات عجیب و غریب که اسمشون انسانه دوست ندارن از وجود ذرات نورانی که می تونه تن و روان آدمی رو سرشار از دانستن بکنه بهره مند بشن ؟ چرا باید تاریکی رو فقط انتخاب بکنند و به چیزی جز اون فکر نکنن ؟ چرا باید دانستن رو نوعی آسیب به تفکرات خودشون بدونن ؟ چرا باید به ظلماتی که حاکمه و اجازه رویت هیچی رو به آدمی نمیده اکتفا کنن مگه ندانستن چه ویژگی جالبی داره که دانستن از اون بی بهره است ؟

نمی دونم چرا اما بیشتر آدما درگیر تاریکیهای درونشون هستن و بهشون وابسته هستن ، اگه بخوای تاریکیشون رو بشکنی مثل این می مونه که شیشه عمر زندگیشون رو شکستی ، افسوس و صد افسوس از حبس فکر و قدرت تعقل در کاسه استخوانی .

دوست دارم با نظراتتون در خصوص این مطلب آشنا بشم 

  نظرات ()
بیگانه با هستی نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/٢/٧

چند وقتی هست که به رابطه خودم یا انسان با هستی فکر می کنم ، من جزئی هستم از یک موجودیت بزرگ ، از یک اقیانوس بیکران ، ذره ای هستم نامعلوم در کل کائنات که شاید اصلا جسما قابل اندازه گیری نیستم  ، اما اندیشه ای دارم که تا آنسوی فضای بسته هم دخالت داره ، اندیشه ای که می تونه تا دور دستای فضا پیش رفته و منو به حقایق نزدیک کنه ، انسان یعنی اندیشه ، اندیشه یعنی معنای موجودیت ، عکس این مطلب هم حتما صادقه ، یعنی موجودیت یعنی اندیشه ، رنه دکارت فیلسوف و اندیشمند و ریاضی دان بزرگ می گه ((می اندیشم پس هستم)) ، میشه اینطوری نتیجه گرفت که هر چیزی که موجودیت داره اندیشه ای داره ، هستی یعنی موجودیت و موجودیت یعنی اندیشه ، پس هستی هم باید دارای اندیشه ای باشه ، برام خیلی مهمه ، اندیشه های من در مورد هستی برای خودم مشخصه ، اندیشه هستی در مورد من چی می تونه باشه ؟ این اولین سئوال گنگی هست که تو ذهنم پدیدار میشه ! آیا به راستی من جاویدان خواهم بود ؟ کره زمین با تمام گستردگیش ، شبیه به اتمیست در مقابل کشکشانها ، این ناچیزترین عضو فضا در خود انسانها رو نگهداری می کنه که اونا با خود کلی اندیشه ها دارن ، این انسانها روی کره زمین میان و میرن ، متولد میشن و بعد از بین میرن ، از کجا میان و به کجا میرن ؟ به واقع بعد مرگ باقی می مونیم و اگر چنینه به کجا می ریم ؟ شاید شکل صحیحی از پاسخ منطقی این باشه : در طبیعت انرژی همواره مقدارش ثابت و از صورتی به صورت دیگر تبدیل پذیره و انسان بر خلاف نظریه های داده شده که دو بعدیه ، با کمی دقت می شه بعد سومش رو پیدا کرد ، جز روح و جسم چیزی باید باشه که بتونه این دو رو کنار هم نگه داره ، چیزی شبیه به چسب که مانع از هم گسستگی روح  جسم بشه ، این چسب همون انرژی می تونه باشه ، آدمی با تولد ، مشغول جذب انرژی از پیرامونش می شه و به همین ترتیب که داره انرژی جذب مب کنه رشد می کنه و پس از طی منحنی سهمی زندگی رو به نزول می ذاره و با از دست دادن انرژی روبرو می شه و کم کم به هنگام پیری نحیف و رنجور می شه و در نهایت با اتمام انرژی از وجودش با طبیعتی بنام مرگ مواجه می شه ، این انرژیه که میتونه به انسان معنا ببخشه و با تولدش بهش ترزیق و با مرگش ازش گرفته می شه ، روح و جسم هر دو می تونن از جنس ماده باشن طبق رابطه معروف E=MC*C هر جرمی با دو برابر سرعت نور حرکت کنه همون انرژیه و این مساوی و برابری نشانگر اینه که انرژی هم توان تبدیل به جرمها و اجسام رو داره ، پس چنین می شه استنباط کرد که انسان یا هر موجود زنده دیگه پس از مرگ در چرخه انرژی طبیعت  قرار می گیریه ، پس من از کائناتم و مقداری انرژی منقبض شده در یک کالبدم ، صورت پذیری انرژی به اشکال و اجسام مختلف می تونه علل پیدایش انسان و موجودات زنده باشه ، کسی چه می دونه صورت دیگر من پس از مرگ چی می تونه باشه ؟

((بیگانه هستیم با تمام هستی خود  ))

لطفا با نظرات خودتون بنده رو آشنا کنید

  نظرات ()
گدایی نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/٢/۳

نمی دونم چرا ما آدما اینطوری هستیم تو جامعه ای که داریم زندگی می کنیم تکدی گری رو بد میدونیم ، به کسانی که گدائی می کنن بد نگاه می کنیم اما باز غافلیم ، غافلیم از اونچه که به سرمون اومده ، همه ما به نوعی گدائیم ، همه ما شبانه روز در حال تکدی گری هستیم اما محترمانه ، این محترمانه رو گفتم که بدونید فقط شکل کار فرق می کنه نه هویت اون ، آدما و همه موجودات زنده از صبح تا شب بیرون از خونه دارن فعالیت میکنن به قولی به فکر نون شبشونن که از گشنگی نمیرن  ، خیلیها به قولی مثل سگ کار می کنن تا تامین شن ، زندگی سراسر تکدی گریه ، برای بر طرف شدن نیازها باید گدایی کنی ، به هر چی فکر کنی ، برای نون باید کار کنی و از جسمت و مغزت مایه بذاری تا چیزی بهت بدن چه حقت باشه یا نباشه ، برای دانش باید التماس اینو و اونو بکنی که یادت بدن اونم در قبال چیزی که تو بهشون می دی تا اونا نیازهاشون رو برطرف کنن ، برای محبت دیدن باید از جنس مشابهت گدایی محبت کنی ، میدونم الان دارید می گید که عشق چیزی فراتر از ایناست اما کلی تر فکر کنید این یه کمبودیه تو ذات آدما که از جنس مشابهش بر طرف میشه این یه کمبوده و برای بر طرف شدنش باید رو بیاری به جنس مشابهت ، فقط این نیست شهوت ، لذت ، زنده موندن ، برتر بودن تمامی عاداتی که برامون روزمره شدن برای بر طرف کردن نیازهامونه اینم یه جور گدائی محترمانست ، برای گدائیهامون شخصیت تعریف کردیم ، کلمات زیبا تعریف کردیم که مبادا به تریش قبامون بر بخوره ، زندگی رو مدرن کردیم تا گدائیهامون شکلشون روعوض کنن، انسان یه موجود محتاجه ، محتاجه برای نفس کشیدن ،برای خوابیدن ، برای عشق ورزیدن ،برای مورد توجه بودن و مورد توجه قرار دادن ، انسان همینه ، گدا آفریده شده ، برای هر چیزی باید گدائی کنه 

میدونید گدائی از خدا خیلی خوبه، اما گدائی از آدما .... ......... اونم این آدما یی که ازشون وقتی گدائی کمک میکنی به چشم تحقیر نگات می کنن ، نمی دونم چی بگم خیلی بدبختیم

جالبه بدونید بعضی ها گدائی مردن می کنن ، گدائی نبودن می کنن از این گداخونه  

  نظرات ()
فریاد ها رو گوش شنوایی نیست نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/۱/٢٩

دارم بیهوده تلاش می کنم برای اثبات حقیقتی که هرگز لمس نخواهد شد نه بخاطر اینکه قابلیت لمس نداره بلکه به خاطر اینکه کسی خواهان لمسش نیست ، تو کل وبلاگ سعی کردم که یه جورایی حقیقت هایی رو که پیدا کردم رو فریاد بزنم اما صد افسوس ... آه و افسوس ، حقایق تولد و زندگی و مرگ ، برای انسانها امری شده عادی ، روزمرگی و تحمل مشکلات شده جزئی از زندگی ، نه این نیست باید بدونم از کجام ؟ باید بدونم چرا بدون سئوال از من متولد شدم و بدون سئوال از من قراره بمیرم ، تو فاصله این دو ( تولد و مرگ ) هم که این کره خاکی چیزی نداشته که بخواد بتونه  عرض اندام کنه ، فسلفه این خیانت به انسان و تحمل کردن مشکلات و مسیبت ها چیه ؟ از گذشته قبل از تولد خود چیزی به یاد نداریم ، علت چی می تونه باشه ؟ وقتی می گم (من ) این من کیه ؟؟ این من کی متولد شده ؟ تولدش همون لحظه تولد جسمشه ؟؟ سردرگمم ، من چرا باید باشم تا زندگی کنم این اجبار دیوانه کننده است که ناخواسته متولد شو و بالجبار زندگی کن تا روزی از شاهراه زندگیت (گلو) جونت رو از بدنت در بیارن ، این جونو چرا بهم دادن تا ازم بگیرن ؟ حرفای عامیانه رو نمی تونم به خودم تفهیم کنم ، تولد بی اختیار و بدون درخواست ، طی فاصله ای برای مرگ بنام زندگی ، زندگی خودش اجبار رو بهم تحمیل می کنه خوردن ، نوشیدن ، تپیدن و خوابیدن و بیدار شدن ، شب ، روز ، تنفس ، عشق ، شهوت ، غم ، شادی ، فراز ، نشیب ، آه و صد آه از این همه جبر ، به هر طرف نگاه کنی جبر از تک تک سلولهای سازندش می ریزه ، چرا به اختیار متولد نمی شیم ؟ چرا به اختیار محل زندگیمون رو انتخاب نمی کنیم ؟ چرا به اختیار مرگ رو انتخاب نمی کنیم ؟ چرا به اختیار هزاران نکبت دیگه رو تو زندگی رقم نمی زنیم ؟؟؟؟؟؟ چرا باید من منتظر شب باشم و به هنگام شب انتظار روز رو بکشم ؟ چرا ؟ چرا باید گشنگی بیاد سراغم چرا باید تشنگی بیاد سراغم اینا همه عواملی هستن که به من چیزی رو بگن ، (تو مجبوری) زندگی فرایند ژنتیکیه و محصولات ژنتیکی ما هستیم ، زیبایی رو همه دوست دارن چرا فقط بعضی ها دارن ؟؟ تن سالم رو همه دوست دارن چرا بچه هایی به دنیا میان که قلبشون سوراخه ؟ شادی رو همه دوست دارن چرا زندگی بسترش غمه ؟ چرا لحظه تولد بچه ها ضریب هوشیشون متفاوته ؟ آره دانشمندان خیلی تلاش می کنن آدما رو تغییر بدن ( مادر باردار اینو بخور و اونو نخور ، اونو بکن اینو نکن ) اینا همش برای آروم کردن نسل بشریته ، آرزوهایی که همیشه بر دل آدما جا خشک کرده و رسوب داده ، تاثیراتی که دانش بر روی آدمی گذاشته در قبال جبر زندگی قابل قیاس نیست ، زندگی آدمی رو می کشه به قتلگاهش ، اون قتلگاه می تونه جایی باشه که روزی تو اون خوابهای زیبا می دیده ، باید بایستی و ببینی مرگ پدر و مادر رو ، باید ببینی راه فراری نیست ، باید کار کنی تا لقمه ای دربیاری که گشنه نمونی ، تجملات رو کاری ندارم ، اساس گشنگی و تشنگیه ، تمام فعالیتهای روزانه آدما برای سیر کردن شکمشو نه تا نمیرن تا بمونن ، من می خندم به این تفکرات ابلحانه ، غافلیم از اینکه می خوریم تا نمیریم تا روزی بمیریم ، همه اینا اجباره، تو مجبوری این نکبت رو قبول کنی ، متولد شی ، زندگی کنی و بمیری ، نمی دونم چرا باید امتحان بشی ؟ نمی دونم چرا باید مجازات بشی ؟ نمی دونم چرا باید اصلا بهشون فکر کنی؟؟ واقعا نمی دونم اصلا مفهوم زندگی چیه ؟ منتظر چی باید بمونم که بهم آرامش بده ، کمی گریه تو خلوتگاه غم می تونه مرحمی باشه برای این همه بدبختی   

  نظرات ()
پاییز زندگی نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/۱/٢۸

دارم به نکته ای تو زندگی آدمی فکر می کنم شاید به ندرت پیش بیاد کسی بهش فکر کنه نمی دونم شاید این خیال من باشه اما با توجه به افکار مردم می شه حدث زد چقدری در مورد زندگی فکر می کنن روزها میان و میرن و هفته ها رو تشکیل می دن ، هفته ها ماهها رو و ماهها سالها رو و سالها قرنها و ...... نکته ای اینجا هست روزها هفته ها رو و هفته ها ماهها رو تشکیل می دن ، ماهها فصلهایی رو برامون به ارمغان میارن ، فصلها زیبایی هایی دارن برای خودشون و به ترتیب بهار و تابستان و پاییز و زمستان رو میسازن و آدمی رو درگیر طبیعت های خودشون می کنن ، افکار معطوف زیباییهای فریبنده فصلها می شه و شما گذر زمان رو متوجه نمی شید همینجاست که غفلت آدمی به زندگیش اتفاق می افته غفلت از اینکه همه فصلهامون پاییزه و بهاری به واقع در زندگیها نیست ، پاییز ، عمر آدمی رو به خزون می کشونه و تمومش می کنه چرا متوجه نمی شیم ؟ سراسر عمر آدمی رو پاییز فرا گرفته و گریزی ازش نیست ، هر روزمون پاییزه ، هر سالمون خزونه ، اصلا پاییز فصل خزونه ، خزون عمر و برگ درختان ، پاییز فصل جدائیهاست ، درخت از برگ و روح از جسم ، هر روز که سپری می شه یه برگ از عمر آدمی کنده می شه ، یه روز از بین می ره و روز بعد دوباره به قولی از نو می رسه و به عاقبت روز قبل دچار می شه ، همش همینجوری طی می شه یهو به خودت میایی می بینی تو بستر مرگ داری وداع می کنی با کسانی که دوسشون داری و دوستت دارن ، این چه نکبتیه ؟ کیه بهش فکر کنه ؟؟ باد سرد پاییزی می زنه به تنامون متوجه نیستیم ، شادیها و لذتها گرمای موقتی آفتاب کم توان پاییزه ، کانون سرده و گرمای سطحی کارایی نداره برای گرم شدن روان ، همه فصلها سراسر پاییزه و خزون ، جلوه هاش برای فریب من و توئه ، فریب خوردیم از جلوه های زندگی تا به خیلی چیزها نیاندیشیم ، حقیقتها رو گم کردیم ، خرافات جاش گذاشتیم ، لذتها پدرمون رو درآوردن ، خزون زندگی به چشم نمیاد چرا ؟ لعنت بر سرنوشتی که بدون حضور من نوشته شد و منو در مسیر زندگی قرار داد ، تو پاییز طبیعت غمها به سراغ آدما میان اصلا نماد جدایی و غم تو فصلها پاییزه ، تو طبیعت بهار هم هست که بعد از پاییز در انتظار توست اما در پاییز عمر ، هیچ بهاری در انتظارت نیست ، ریزش برگ درختان در پاییز ( روزهای عمر آدمی ) پیر شدن درخت (کهنسالی آدمی ) و خشکی درخت ( مرگ آدمی)

  نظرات ()
حق مردن نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/۱/٢٤

سیری تو زندگیم کردم دهه سوم زندگی رو دارم می گذرونم ، نمی دونم چرا باید تو دهه سوم زندگی باید به چیزهایی برسم که ساختار خلقت از رسیدن آدما به اون داره جلوگیری می کنه ، شاید من کمی نمی تونم بی خیال باشم ، شاید من نمی تونم از کنار همه چیز بگذرم و بگم بیخیال گور باباش ، اما حقیقت چی ، تکلیف حقیقت چی می شه ؟ نمی دونم ، سرم رو فشار می دم تا کمی آروم شم ، آروم شم از حقایقی که اطرافم ریخته و هممون ازش فراری هستیم ، روزی که متولد شدم هیچی ازش یادم نمیاد اما مطمئن هستم یه عروسکی بودم که اطرافیانم داشتن بازیم می دادن تا خودشون حال کنن و لذت ببرن این درحالی بوده که من داشتم گریه می کردم شاید از داستان زندگی ، داستان زندگی ، آه داستان غم انگیزیه ، روز تولد هر انسانی ، نکبت ترین روز هر آدمیه ، می دونم فوری جبهه گرفتید که برو بابا زندگی تو نکبته سوقش نده به سمت زندگی ما ، من از خلقت حرف می زنم نه سوزنی تو انبار کاه ، من همون سوزنم ، آره من همون سوزنی هستم که تو خلقت کائنات گم شدم و هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر تو لجن زار ، راز خلقت غرق می شم ، من صبورم ، خیلی صبورم ، روزی که روحی رو به من هدیه دادن غفلت کردن ، بی خبر از من داستانی رو برام نوشتن ، کوکم کردن ، انداختنم تو لجنزاری بنام زمین ، حق من انتخابه ، چرا اجازه انتخاب به من ندادن برای متولد شدن ؟ کو قدرت انتخاب و برگزیدن ؟ کو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کو اون قدرتی که به خاطر خیلی چیزها ، دست پاچه دست به دامنش شدیم میگیم ما آدما مختاریم حق انتخاب داریم ؟ من هنوز صبورم ، داستان زندگی ادامه داره ، آره روزها داره می گذره ، می دونم ازش بی خبری ، داستان نکبت زندگی داره پیش میره و من می دونم که روزی فرا خواهد رسید که از گلوگاه ، از تنها معبر جریان هوا ، این روح را از تن جدا خواهند کرد به هر روشی که پیش بیاد به بدترین شکل ، ناجوانمردانه و با نهایت سنگدلی ، من کیم ؟؟؟؟؟؟ چه حقوقی دارم ؟؟؟؟؟؟؟ به نظرم درست نیست اینطوری با من بازی بشه !!!!! به من و تو زندگی تحمیل شد ، تحمل یک تحمیل نکبت بار ، تزئینش دادن با امید ، با لذت با شادی با آرزو با هزاران کثافت دیگه غافل از اینکه همه اینا کثافت تر از خود خلقته ، چطوره تولد و مرگ بی اختیار ، اما زندگی بالجبار ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مردن به روش شخصی یه حق مسلمه برای هرکسی که جون داره ، هر کسی می تونه از زندگیش چیزی رو بخواد ،حق مردن ، یه حقه برای هر کسی که قرار بمیره ، شادی نکنید همه قراره بمیرن اون جونی رو که با چنگ و دندون چسبیدیش ازت میگیرن با سنگدلی کامل ، تمام لذتهایی رو باهاشون حال کردی از گلوت می کشن بیرون ، آره می کشن من و تو بازیچه ای هستیم تو صحنه زندگی

  نظرات ()
عنوانی براش ندارم نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/۱/٢۱

تو این روزها تو موقعیتهایی قرار می گیریم که می تونم با افراد بیشتری ارتباط داشته باشم و در افکار و پیچیدگیهای ذهنی اونا فرو برم ، اما اون چیزی که تو این میان بیشتر خودشو  نشون می ده سادگیهای ذهنی افراده نه پیچیدگیهاش ، باور کنید بیشتر آدمها از افکارشون و  از قدرت تفکرشون استفاده نمی کنن و زندگی رو در ظلمات کامل به سر می برن ، تو چند روز گذشته بالجبار و به خاطر خیلی چیزها از جمله کوتاهی افکار ، تو مراسم درگذشت کسی شرکت کرده بودم ، اون کسی که فوت کرده بود خودش از زندگی از این بازی کثیف کنار رفته و اما اطرافیانش قراره تا یکسال ..... آه ، از نیت برگذاری مراسم درگذشت ایراد داره تا ختمش که سالگرد باشه ، واقعا یعنی چی ؟؟ روز اول آدما رو جمع میکنن دور هم که بیایید فلانی فوت کرده حالا باید دنبالش راه بیفتی تا سرخاک بری و کلی مراسم الکی و بیهوده رو انجام بدی و در نهایت با کلی بدبختی جسد رو دفن کنن ، کاش همین جا تموم می شد ، از فرداش مجلسهای جور وا جور برگزار می شه که ایناش دیگه واقعا ...... نمی دونم چی بگم که به کسی بی احترامی نشه ، شروع مراسمات با شام غریبان آغاز میشه ، چند نفر جلوی در یه مسجدی وایستادن و بدحالن به خاطر عزیزی که از دست دادن ، این آدما بجای اینکه جایی باشن بتونن کمی آرامش بگیرن ، باید مهمون داری کنن و .... بدتر از همه اینکه تمام کسانی که حتی سالیان سال بهش سر نمی زدن و شاید حتی ازش نفرت داشتن الان تو مسجد نشستن و منتظر خوردن چای و پذیرایی هستن ،مسجد پر و خالی میشه ، تو ردیف اول مسجدها تابلوهایی رو کار گذاشتن که از مردن مردم سوء استفاده کنن رو یکیش نوشته ((تسلیت و همدردی از سوی خانواده ........)) و بعد زیرش درشت نوشته انجمن ....... استان ...... رو یه تابلوی دیگه همون مطلب رو نوشته و زیرش اینبار نوشته موسسه خیریه ......... ، حالا اقوام اون کسی که فوت کرده اگه با اسم خودشون اون تابلوها رو پر نکنن حرف مردم ........ واویلا ، خلاصه پشت سر هم مراسم هست هر کدوم با شکلهای مختلف با اسامی متفاوت ، حالا نوبت یه سری نهار یا شام دادن رسیده برای شادی اون مرحوم (هر چند که من فکر میکنم کسی که فوت کرده با دیدن این تصاویر از اطرافیانش بدتر عذاب میکشه و متاثر میشه) خلاصه شام غریبان و مجلس ترحیم و شب و هفت و ایام ثلاثه و ........ سالگرد میگیرن و تو این راستا میلیونها میلیون تومان از بین میره ، مردم از کار و زندگی میافتن تو این وسط خیلیها هم سود می کنن ، کی قراره ما عوض بشیم ؟     ؟     ؟      ؟      ؟ کی قراره کارامون عقلانی بشه ؟     ؟     ؟     ؟   

میشه این همه پولو صرف آدمای بدبخت که بازیچه فراز و نشیب زندگی شدن کرد مگه نمشه ؟؟ میشه این همه پولو صرف غذای گرسنه ها کرد مگه نمیشه ؟؟  

باید یادمون باشه مرگ انتهای یک بازی پوچ و مسخره است نباید زیاد براش ارزش قائل بشیم ، تولد بی اختیاره ، مرگم چیزی شبیه به اونه ، خیلی دوست دارم روزی رو ببینم که منطق و عقل حاکم بر انسانهاست نه خرافات و سلیقه ها

  نظرات ()
میل به زندگی نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/۱/۱٢

چند روزی هست که دارم به انگیزه و میل به زندگی فکر می کنم ، حتما با خیلی ها مواجه شدین که انگیزه برای زندگی دارن حالا به هر بهونه ای ، انگیزه دارن ، کمی بیشتر به این کلمه دقت کنید (( انگیزه )) ، یعنی چی ؟ انگیزه دقیقا ریشه در رضایت از زندگی داره ، انیگزه دار شدن در زندگی بستر رضایت از زندگی رو می خواد ، رضایت از زندگی چیه ؟ این خودش برای هر کسی تعبیری داره ، به عبارتی رضایت از زندگی تو مغز هر کسی تعریف شده ، کسی به دنبال تحصیله و با رسیدن به مدارج بالا ارضاء می شه ، کسی روش ارضای خودش رو تو سفرها و دنیا گردی می بینه و کسی روش دیگری رو ابداع می کنه و رو به موسیقی میاره ، کسی فقط با خوشگذرونیهای شبانه و مهمانیهای آنچنانی و غیره رضایت از زندگی رو بدست میاره ، رضایت از زندگی تو با رضایت از زندگی من فرق می کنه لزوما همه نباید عین هم باشن ، رسیدن به این تعاریف انسان رو مشتاق می کنه ، آدمی رو پر از انگیزه می کنه برای ادامه ، برای ادامه مسیری که انتهاش پوچه ، اما هر چی که باشه نگه می داره ، چون اینم یه اجباره که بمونی و موندن یه اجباره برای زندگی ، خدا خودش می دونه چیکار کرده ، ساختار زندگی رو پر از درد ساخته اما آورده برای هر روحیه ای تعریفی کرده از انگیزه ، این کارو کرده تا قدرت تحملت بالا بره و با رسیدن به اون تعاریف انگیزه ای برای ادامه داشته باشی ، حالا فکر کنید این انگیزه ها براتون بشه آرزو ، انگیزه ها و تعاریف ذهنتون همه تباه بشن ، نتونید به خواسته های درونیتون برسید ، چقدر دردناکه ، اینجاست که تحمل به کمکتون میاد ، شما تبدیل می شید به یه زودپز بدون سوپاپ اطمینان ، هر آدمی ظرفیتی برای تحمل داره دقیقا مثل زودپر ، حالا همشون تحمل می کیند ، تحمل می کنید ف تحمل می کنید و در نهایت منفجر می شید ، انفجار آدمی از انفجار زودپز هم بدتره ، تعریفی که در ذهنها پدیدار شده اثرات درونی شماست هرگز نمی شه بخاطر تعاریفتون خودتون رو زیر سئوال ببرید که چرا من این جوری هستم ، تعاریف انگیزه سازن و انگیزه ها میل به زندگی رو شکل می دن ، این یه حقیقته ، حقیقتی که شاید طول بکشه بهش پی ببریم 

میل به زندگی زمانی به سراغ آدمی میاد که رضایت از زندگی باشه

  نظرات ()
سر نوشت و دعا نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/۱/۸

تو روزهای بهاری فرصت بیشتری برای تفکر هست چون هنوز جامعه به حالت عادی برنگشته و تو هر شغلی که باشین خواهید دید مراجعه کننده کمی دارید پس وقتتون آزادتره ، جایی بودم که برای تبریک سال جدید رفته بودم ، پیرزنی رنجور و دل شکسته و تنها در آنجا زندگی می کرد  ، پس از تعارفها و حرفهای کلیشه ای و تبریکات بی مزه و پوچ سال نو حرفهای جدیدی از اون پیرزن شنیدم که قصد داشت اوضاع اجتماعی و افکار آدمای امروزی رو بد و ناپسند جلوه بده ، ایشون تو حرفهاشون اشاره داشتن به سرنوشت ، که ((خدا سرنوشت انسان رو ،روی پیشونیش نوشته اما باید دائما دست به دعا بود )) حرفای اون پیرزن منو شدیدا تو فکر برده بود که اگه سرنوشت نوشته شده چه نیازی به دعا هست ؟ با خودم خلوت کردم و در خلوت خود عمیق تر به موضوع توجه کردم ، آره راست می گفت که سرنوشت نوشته شده ، امروزه علم کشف کرده که انسان تحت فرامین ژنتیکیش زندگی می کنه ، وقتی به موضوع خیره بشید درکش خیلی راحته ، قدیمیها اطلاع کامل و امروزی از علم ژنتیک نداشتن ، پس همواره دنبال عبارتی بودن که بتونن این پدیده ژنتیک رو تو زندگیشون تعبیر کنن در این حین به عبارت سرنوشت رسیدن ، بله سرنوشت دقیقا تنظیماتیه که در درون رمزگان ژنتیک شما موجوده و تفاوتهای کمیت و کیفیت زندگی هر انسانی رو بوجود میاره ، آدمای قدیمی توان تفسیر پدیده های علمی رو نداشتن اما انصافا ادراک خیلی خوبی داشتن که متاسفانه در مقایسه آدمای امروزی با آدمای قدیمی با وجود علم و تکنولوژی ،امروزیها در ادراک خیلی ضعیفن ، حرفهای اون پیرزن رنجور برام تکون دهنده بود حقیقت داشت که انسان تابع سرنوشتشه (ژنتیکش) اگه اتفاقات طبیعت اجاره بدن سرنوشت اجازه نمیده تو جوری که دوست داری باشی ، اما در قسمت دوم حرفهای اون پیرزن ، کمی شک تو کلامش دیدم  ، می گفت اما همواره باید دعا کرد ، دعا دیگه چی می تونه باشه ؟؟؟ اگه انسان تابع سرنوشتشه دعا چه مفهومی داره ؟؟ بیشتر در مورد مسئله فکر کردم تا به دوحالت منطقی رسیدم دو حالتی که عقل 

1-دعا می تونه درخواست از خدا باشه که اتفاقات رو به دلخواه آدمهاش تغییر بده و طوری تو زندگی آدما اتقاقات رو بنا کنه که باب میل آدما باشه که این خود با عقل و ادارک منطقی اصلا منطبق نیست چرا که ممکنه کسی به شرایط موجود خودش از خدا بارون بخواد در حالی که در قبال اون کسی به شرایط موجودش از خدا نباریدن بارون رو بخواد ، کسی به تناسب شرایطش مرگ کسی رو بخواد در قبال کسی به تناسب شرایطش سلامتی برای همون فرد بخواد ، خب خدا باید چیکار کنه ؟؟؟ پس فرضیه اول مردوده شدنی نیست.

2-در حالت دوم دعا می تونه یه قوتی باشه برای روان آدما ، برای افزایش ظرفیتهای درونی از جمله تحمل ، می تونه تلقینی باشه برای آرامش و تمرکز ، می تونه مرحمی باشه برای دردها و زخمها ، این فرضیه از دیدگاه روانشناسی به حقیقت نزدیکتره  

زندگی چیزی نیست جز جبرهای نهادینه شده در وجودمان که همگی ملزم به رعایت اونا هستیم 

  نظرات ()
تکرار نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩۱/۱/٥

 

روزهای نو دوباره شروع شدن یعنی در اصل روزهای تکرار شدن دوباره از راه رسیدن ،تکرار شدنهایی که مغز انسان رو مسموم می کنن ، تکرار شدنهایی که مانند مواد افیونی مغز آدمی رو با زیبهایی ظاهریشون از کار میندازن ، روزها به هم پیوست شدن گویی توان جدایی از هم رو ندارن ، دست به دست هم دادن و حلقه زندگی رو تشکیل دادن ، تکرار بیرون زدن خورشید ، تکرار بیرون زدن ماه و تکرار نفس کشیدن ها و تکرار تولدها و تکرار مردن ها و هزاران تکرار دیگه خسته کننده شده برای هر کسی که به دنبال تازه بودنه ، تکرارها سمی و کشنده هستن که البته خود این اساس زندگی و خلقت خداست ، خلقت چنان برنامه ریزی و طراحی شده که با تکرارهای زندگی عمر هر آدمی و موجود زنده رو به پایان برسونه ، خسته شدم از این همه تکرار ، به خیالم من در آزمونم یک آزمون تکراری ، یک آزمون بنام زندگانی ،آزمونی که برای پاسخ به سئوالاتش هیچ کلاسی رو برام از قبل برگزار نکردن ، تکرار شدن در روزها تنها منبع برای آموختنمه ، آموختن از پیرامون ، تکرار روزها با خود پیامی دارن باید ساکت بود و به ندای روزها گوش داد ، روزها گویای اسرار مرگ و نابودی هستن ، هر روز که میاد با یک تولد جان می گیرد و زندگی می کند و در نهایت به هنگام غروب جان می سپارد ، آگاه شو این همان عمر آدمیه ، این همان من و تو هستیم ، از دیروز فقط خاطره با خود داریم ، از فردا فقط آرزو بر دل داریم ، این همان من و تو هستیم که جان میگیریم و زندگی می کنیم و میمیریم ، روزها با تکرار شدنها به ما می گن فقط باید گوش بدیم ، با صدای بلند فریاد می کنن : ((تو خواهی مرد ، تو هم همچون یک روز من رو به فنا هستی و خاطراتت هم از یاد خواهد رفت)) لذت از زندگی شرینی و شکلاتیست برای فراموشی تلخیهاش البته برای کسانی که اهل خودفریبی هستن ، تلخیهایی که وجود دارن و فقط نا محسوسن   

  نظرات ()
روزهای جدید به کام باد نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩٠/۱٢/٢٤

سالها میان و می رن ، مطمئن باشید چیزی عوض نمیشه هیچی در کلیات جابجا نمی شه اما جزئیات چشم آدما رو در میارن ، بیشتر آدما منتظر عید هستن تا معجزه ای بشه دعای تحویل سال رو با چشم بسته و آرزو کنان می خونن غافل از اینکه هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته ، یادمه جایی بودم بچه ای دعا کنان می گفت خدایا پدرم همیشه زنده باشه  اما هرگز چنین نشد  ، روزهاتون شاد باشه 

 

  نظرات ()
احترام به ..... نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

مدتی هست که توی اخبار های متفاوت تلویزیونی و رادیویی و اینترنتی می بینم و می شنوم که دارن اخبار مربوط به فیس بوک رو منتشر می کنن ، اصلا مشخص نیست هدف از اعلام اخبارهای فیس بوک چیه ،اگه فیس بوک چیز بدیه چرا اینقدر در موردش صحبت می کنن ؟ باور کنید برای من خیلی پوچ و تو خالیه فیلترینگ فیس بوک ، حتما می پرسید چرا ؟ کمی به مطلب توجه کنید (( فیلتر کردن یه جامعه )) واقعا قابل هضم نیست برام ، به فرض تو یک جامعه مثل تهران آیا افراد سیاسی ، افرادی که به روابط غیر عرف ، به روابط تجاری ، به روابط علمی و هزارارن روابط دیگه دست می زنن وجود نداره ؟ خب حالا چطور می شه یه تهران رو فیلتر کرد ؟؟؟؟؟؟؟ ، آیا بهتر نیست اجازه بدیم تا این کاربران فیس بوک باشن که تشخیص بدن چه مطلبی غلطه و چه مطلبی درسته ؟ عین یه جامعه واقعی که مردم تشخیص میدن با کی و چه جوری ارتباط داشته باشن ، به نظر من بیشتر این نوع اتفاقات دست خوش اعمال سلیقه ها هستند نه تو فیس بوک بلکه تو همه چیز ، تفاوت سلیقه ها دلایلی شدن که انسانها به هم توهین کنن ، من از رنگ لباس کسی خوشم نمیاد اگه خیلی آدم خوبی باشم پشت سرش میگم چقدر بد سلیقه است ، دقت کنید ، آخه این چه جمله ایه به کار می بریم ؟؟؟؟؟ بد و خوب سلیقه رو کی تعیین کرده که ما به این سادگی عنوانش می کنیم چون من خوشم نمیاد این بده ، یادم میاد روزگاری بود که رنگهای شاد عرف جامعه نبود اگه کسی می پوشید آدم جلفی بود ، از دید روانشاسی این کاملا اشتباه بود ، رنگ شاد روح انسان رو تحریک به زندگی می کنه و اما حالا روزی رسیده که مردم دنبال رنگهای شاد هستن ، همینطور یادم میاد مدل مو های مختلف یا شلوارهای جین و یا صدها چیزدیگه که همگی جزء نبایدها بود اما حالا باید شده ،بیایید واقعیت ها رو قبول کنیم ، چرا به افکار و سلایق هم احترام قائل نیستیم ؟ چرا سلایق و علایق خودمون رو ارجح تر از سلایق و علایق دیگران می دونیم ؟؟ شاید دقیقا از همون چیزیکه شما بدتون میاد هزاران نفر خوششون میاد و بالعلکس

باید همواره یادمون باشه تو هیچ چیز بد و خوبی وجود نداره ، این ما هستیم که نسبت به سلیقه هامون اونا رو خوب یا بد جلوه می دیم ، رفتارها و خصلتهای آدمی محصول وراثت (علوم ژنتیک) انسانها هستن و برای هر کدوم از این خصوصیات خریداران و یا بهتره بگم دوستدارانی وجود داره 

بیایید به هم توهین نکنیم و به سلیقه ها احترام بگذاریم 

  نظرات ()
روزنه ای دیگر نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩٠/۱٢/٩

تو این وبلاگ خیلی مطالب نوشتم که بیشترش در جهت روشن شدن حقایقی بودن که همیشه سعی کردیم نبینمشون نه اینکه دیده نمی شدن ، دیروز مطلبی رو تو یکی از خبرگزاریها دیدم که دلیلی دیگر بود بر نزدیکی مضمون پستهای من به حقیقت ، با خودم به فکر فرو رفتم ، که چرا آدما با این همه دلایل باز اصرار بر اختیار دارن ؟ عنوان مطلبی که در  صفحه خبر گزاری آفتاب منتشر شده بود این بود که (( ژن طلاق کشف شد )) خلاصه محتوی مطلب چنین بود که ژنی در خانمها وجود داره که باعث می شه سر ناسازگاری در زندگی چه پنهان و چه آشکارا پیدا کنن ، فعالیت این ژن در خانمها می تونه موجبات طلاق رو پیش بیاره و اگه در مراحل بالاتر اگه منجر به طلاق نشه می تونه زندگی رو تبدیل به جهنم بکنه البته یادتون باشه این یه فعالیت ژنتیکیه ، خیلیها همین الان با خوندن این مطلب این خانمها رو نفرین می کنن و بهشون تهمت های جور وا جور میزنن اما باید یادمون باشه که انسان موجودیه که از قبل طراحی شده و تحت فرامین ژنتیکش داره زندگی می کنه ، قبول دارم کمی زجر آوره ، جالبه بدونید تو مهد علم و تمدن و پیشرفت یعنی کشور امریکا محققان دریافتند که کسانی که جنایت می کنند دچار نقایص ژنتیکی هستند به این ترتیب که قسمتی از مغزشون یا وجود نداره یا کارکرد خیلی خیلی ضعیفی داره و این مسئله رو ژنی در این افراد کنترل می کنه شاید علت منع اعدام در کشور های پیشرفته همین باشه که متوجه شدن که هیچ انسانی در مقابل رفتارهاش مسئول نیست پس نمی شه اعدامش کرد در نتیجه فقط با اجرای حکم حبس ابد اونو از دیگران جدا می کنن ، انسان خیلی موجود عجیبیه با وجود این همه روشنایی برای دیدن حقیقت که نورش چشمها رو اذیت می کنه ، باز خودشو فریب می ده و دوست داره بگه شبه و بخوابه (یعنی بگه من یه موجود مختار هستم )

دلایل و قرائن حاکی از آن هستند که انسان موجودیه از پیش تعیین شده و محال از خودش بتونه اختیاری داشته باشه ، تو رو خدا ول کنید این کارای جزئی رو که خودکارمو برداشتم پس اختیار دارم ، رفتم خونه خاله پس اختیار دارم ، زندگی انسان همواره وابسته به نسخه های ژنتیکیشه ، یادمون باشه دیگه به کسی نگیم انسان کثیف ، اگه با خصوصیات رفتاری کسی مشکل داریم بهتره خودمون ازش فاصله بگیریم نه اینکه رو اون القابها رو تست کنیم   

اینم لینک مربوط به مطلب درج شده در خبرگزاری آفتاب در مورد ژن طلاق :

http://www.aftabnews.ir/vdcgwu9qqak9tw4.rpra.html

 

  نظرات ()
دلقک نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩٠/۱٢/٥

 

بیشتر اوقات با خودم هستم ، چشام دارن تصاویر رو می بینن و گوشام به ظاهر می شنون اما در واقع در اقیانوس تفکرات خودم دارم غرق می شم ، برای کمک فریاد رسی نیست ، دامن هر کس رو می خوای بگیری خودش داره غرق می شه اما نه تو تفکرات خودش بلکه تو دریای نادانیش ، واقعا تعجب آوره هنوز تو این روزگار ، با این همه پیشرفت و دانش آدما دوست دارن به کلمه ها و واژه های پوچ و بی معنی جلوه بدن و با فریب خودشون به آرامش برسن ، کلماتی که جز توهین به شعور آدمی ، جز یه مشت مزخرف هیچی همراهشون نیست کلماتی مثل امید ، خوشبختی و جاودانگی و خیلی چیزهای شبیه به این ، به اطراف خوب دقت می کنم ، متاسفم هیچی از حقیقت نمی بینم ، متاسفم که در بین این نوع مردم دارم زندگی می کنم ، متاسفم که هنوز مجبورم فعلا این جور آدما رو تحمل کنم ، آدمایی که هنوز فکر می کنن نام انسان می شه جاوانه بشه ، آدمایی که معتقدن که می شه به فردا ها امید داشت ، می شه خوشبخت بود و می شه ..... و می شه ...... و می شه ، چرا اینقدر از فکر کردن و پی بردن به حقیقت متنفریم ؟ وقتی کنار کسی هستی و داری باهاش صحبت می کنی و بهش ثابت می کنی که زندگی یه صف طولانیه برای مردن و چیزی بنام امید وجود نداره (چون اصلا آینده ای وجود نداره تا امیدی به اون باشه ) اونوقت باز می بینی سعی بر نصیحت دارن و تلاش می کنن آدمو به کج فکری متهم کنن ،فردای هممون نیستی و از بین رفتنه ، جاودانگی مفهومی نداره وقتی قراره کره زمین از بین بره ، هنوز آدما به باورها متصل شدن ، هنوز به این امیدن که زندگی یه امتحانه ، واقعا برای این این آدما متاسفم چون باید بهشون بگم این امتحان پاسخنامش از قبل با اسم و فامیل تو پر شده و تو فقط یه بازیچه ای هستی تو دست طبیعت و تو خلقت پروردگار ، مگه نمی گید تقدیر انسان از قبل بنا گذاشته شده و تعیین شده ؟ پس چرا به نوشته های شبیه به این روی گردانید ؟ آره راه فراری نیست از حقیقت ،تنها راه موجود فریب خودمونه ، بی معنا ترین واژه تو زندگی آدما اختیاره ، اختیاری که خیلی ها فکر می کنن معناش انتخاب لباس و انتخاب خودکار و انتخاب مدل مو و نوشتن و خیلی چیزهای دیگس ، غفلت از تفکر بهترین جمله ایه که می تونم به این آدما نسبت بدم ، تولد بدون اختیار ، زندگی تنظیم شده از قبل توسط ژنتیک و تعیین خصوصیات درونی و اخلاقی و ظاهری در طول زندگی (مثل اثر انگشت) و در نهایت مرگ بدون اختیار همش دلایلی هستن که به آدما نشون می دن که واژه اختیار چقدر پوچه و بی معناست ، متاسفم برای خودم و تمام کسانی که دارن فکر می کنن ، کسی خریدار حقیقت نیست این زجر آورترین مسئله است ، متاسفم ..... متاسفم ....... متاسفم  اول برای خودم و بعد برای تمام آدما که نمی دونن یه دلقک هستن تو مسیر زندگی   

  نظرات ()
صف نویسنده: محمد صادق پارسا - ۱۳٩٠/۱۱/٢۳

شاید بیشتر کسانی که مطالب منو قبلا خوندن با روحیات من آشنا هستن ، قصد ترویج افسردگی یا به اصطلاح نامیدی رو ندارم ، روشن شدن حقایق و درک اونها تنها هدف من از نوشتن تراوشهای ذهنیمه ، تا حالا حتما موقعیتهایی براتون پیش اومده که تو صف بایستید و منتظر رسیدن نوبتتون بمونید ، اغلب آدما توان انتظار رو ندارن و سعی بر جلوتر رفتن رو دارن ، این یه حقیقته که بیشتر کسانی که تو صف هستن اگه موقعیتی پیش بیاد از جلوئیشون پیشی میگیرن ، با خودم علت رو پیگیر شدم ، چون در ابتدای صف چیزی هست که مفیده همه دوست دارن دیگری رو پشت سر بگذارن ، تمام آدما دارن تلاش می کنن تا تو صفهای مختلف زندگی بمونن و جلوتر برن و باصطلاح در حفظ بقا می کوشن ، نمی دونم آدما چرا به دورتر فکر نمی کنن ، تمام این تلاشها برای بقا و تو صفها ایستادن ها برای ایستادن تو صف اصلیه یا به عبارت بهتر برای ایستادن تو صف مرگه ، کمی دقت بکنید ، همه ما داریم تکاپو می کنیم و فعالیتهای روزانه انجام می دیم ، خودمون رو تو مشکلات گرفتار می کنیم تا بمونبم و زندگی کنیم ،زندگی کنیم تا یه روزی مرگ سراغمون بیاد تا بمیریم ، چقدر جالبه این نوشته : تلاش می کنیم زنده بمونبم تا بمیریم

این زندگی صفیه برای مردن ، هممون یه جورایی داریم انتظار می کشیم تا مرگ سارغمون بیاد اما تو این صف پشت سریمون رو به جلو هل می دیم تا نوبتمون دیر تر برسه ، اگه تو موقعیتی قرار بگیریم که غذا جیره بندی بشه ، سهم دیگران رو می خوریم ، اگه درحال سقوط از یه بلندی باشیم و دستمون رو جایی بند کرده باشیم و کسی هم پاچه شلوارمون رو چسبیده باشه ، با اون یکی پامون یه لگد می زنیم تا اون پاچه شلوارمون رو ول کنه ، جالبه اسم این رو هم می ذاریم بقا ، غافل از این هستیم که امروز جستی ملخک ، فردا روز تو دامی ملخک

زندگی صف مردنه ، خلقت با کلیه تشریفاتش یک حقه مسخره است

هوا بس ناجوانمردانه سرد  است ....    ....و سرما سخت سوزان است....

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر وایستا دنیا من می خوام پیاده شم یک دل بارانی گشنگی نیایش شاید گلایه مقصودهای پوچ تاریکی بیگانه با هستی گدایی فریاد ها رو گوش شنوایی نیست پاییز زندگی
کلمات کلیدی وبلاگ انسان (٩٩) زندگی (٩٧) فلسفی (۸٤) احساسات (٦٠)
دوستان من شعر های پر از احساس برای شعر دوستان (آقای مرتضی فتاح) جابجایی های هوایی و زمینی ( ن.ا.خلفی) شعر و احساس (شایان نجاتی) مترجم متنهای انگلیسی به فارسی و بالعکس (ایمان عزیز ) وبسایت دکتر علی شریعتی حرفهای تنهایی (رضا منصور زاده) سایت ثبت نام اهداء عضو بدن برای کسانی که نیازمند هستند تست وضعیت زناشویی پرم از خالی (خانم فاطمه استیان ) لیست وبلاگ های به روز شده وبلاگ مشاوره صدای سلامت (مشاوره روانشناسی و تغذیه و پزشکی ) سازمان بهزیستی استان زنجان پایگاه اطلاع رسانی خیرین جامعه خدا همین نزدیکه (بی بی گل) داستان های آموزنده شیرین و کوتاه (حسام) تست هوش و IQ آنلاین (ادریس ) دختر کوروش بزرگ هخامنشی (نازیلا محمدپور) ایران در گذرگاه تاریخ همه گوسفندیم! مگر خلفش ثابت بشه نگاه من (آسمان آبی ) فروشگاه بزرگ ایران (سیروس) خبرگزاری ایران و جهان (الیاس ) ابزار رايگان وبمسترها عشق ، احساس ، آگاهی (سپیده شفیعی ) افزایش بازدید برای بلاگر ها (مهرباکس ) تورهای دبی (پرشن گروپ) پرشيا گروپ دبي اس ام اس عاشقانه دلتنگی نگار همه چی از همه جای دنیا (رامین عزیز) سرگرمی و عشاق تنها (مینا مقدادی ) ماریا آمری نیا دنیای مترسگ ها (النا) تبادل لینک جایگاه ویسپرد (یاسمن) دانستنیهای ایران و جهان بازی فکری اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من